هوای بهاری لطیفه و صدای پیانوی دلنشین توی گوشت ، زندگی کردن رو نجوا میکنه...
سمت چپت یه میز ارایش با زوایای ارامش بخشه و یه ایینه گسترده که توش عکس پنجره به خوبی دیده میشه با اون گلدونای کوچیکه لب طاقچه که ردیف صف کشیدن...
تختی که کنار پنجرس و تمام حجم خورشیدی که از پنجره میاد تو ، سهم اونه و منی که روش نشستم در گوشه دنج و دلچسب خودم:)
و رنگ هایی که دلبرانه پاشیده شده اند تا اتاقم را ارام تر کنند...
و اون گلدونای کوچولوی سفالیه رنگی که توش کاتوسامو گذاشتم و صدای عشقو عاشقشون اتاقو پر کرده..:)
حال دلم خوب است چه فرقی میکند ان بیرون چه میخواهد بر سرم بیاید یا چه فرقی میکند تا دقایقی دیگر زنده هستم یا نه!همینکه در لحظه های ارام زندگی شناور هستم و دلبرانه زندگی میکنم برایم کافیست...
امشب اگر دیگر از خواب بیدار نشوم از خودم و زندگی کرده و ناکرده ام خشنودم:)
هر شب خودتونو برای نبودن یه فردا اماده کنین و ببینی ایا امادگیشو دارین!؟یادمه یه شب که از پدرم دلخور بودم رفتم بوسیدمشو بعد اروم خوابیدم اگر میمردم دنیا چیزی بهم بدهکار نبود:)
یادمون باشه گاهی خیلی دیر میشه نذاریم زود همه چی تموم شه...

برچسب: اتاق,
نویسنده: آتنا رستمی