
چند روز پیش بود!تو اتاقم داشتم مطالعه میکردم که بابا اومد یهو داخل نگام کرد!گفتم چیشده!؟ دیدم میگه تو خسته نشدی؟بس نیست؟چقدر کار؟درس!نمیشه یکم استراحت بدی به خودت! بسه!مریض میشی!منم گفتم بابا من مشکلی ندارم بعدش تصمیم گرفتم یه چند وقتی از همه چی بکشم عقب و فقط برای خودم باشم!خوده خودم! دیشب رفتم دریا!حس خوبی بود!قدم زدن روی شن های ساحل و خالی شدن شن زیر پاهات وقتی موج میاد! قبل اینکه پامو بذارم توی اب خسته بودم و بی حال!یه جورایی از درون احساس سوختن داشتم از بیرون هم لرز کرده بودم و سردم بود!تهوع هم از ظهر داشتم! وقتی پاهام توی اب گذاشتم خیلی اروم شدن اروم...
ادامه مطلب
زندگی به شکل عجیبی بر سرم اوار میشود! چیزی که گمان حقیقی بودنش را میپنداشتی تا ابد میشود یک رویا... و تو میمانی و یک دنیا رویای دروغین... تو میمانی و حقیقت های اشکار شده... حقیقت های ویران کننده و رویا سازنده ی چیزی ممکن که نا ممکن شده است حالا.... و بین واقعیت چه ناباورانه گم میشوی... تمام وعده های دروغینت را به یاد می اوری.... تو به خودت هم دروغ گفته ای!! ظالم اری من ,ظالم بوده در برابر منش.... و حال فصل جدیدی شروع خواهد شد برای اینده درخشان:) ...
ادامه مطلب